خرید بک لینک

خیلی بی انصافیم که چشم می بندیم روی هر چیزی که از سر رحمت و عطوفتش به ما بخشیده بی آن که هیچ چیزی وجود داشته باشد که ثابت کند استحقاق آن را داشته ایم و بعد با هر ناملایمی کوچک و بزرگی (حتی آن دسته از ناملایمات که خودمان مقصر صد در صد آن هستیم) پر می شویم از گله و شکایت... خدا جان تو که می بخشی ما را؟!

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:22

یک کارهایی هم بود که از همان اول می دانستم باید/ نباید انجام دهم. شاید هرگز کسی مستقیما در این مورد حرفی نزده بود. اما همه ی شواهد و قرائن نشان می داد که فلان کار را باید انجام داد و بهمان کار را نباید. و معمولا مهمترین و پذیرفتنی ترین علتش هم این بود که این کار بچه های خوب است و آن کار بچه های بد. و البته گاهی این نکته هم اضافه می شد که با فلان کار خدا دوست

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:22

حتماً دیده اید در فیلم های ایرانی، وقتی برای دختری خواستگار می آید، رگ گردن خان داداشش باد می کند و کلی غیرتی بازی در می آورد و حتی ممکن است به خاطر آبجی نرگسش، سعی کند سر رفیق گرمابه و گلستانش، سام، را زیر آب کند که چرا به خواهرش نظر دارد! آن وقت در خانه ی ما معمولاً این طور اتفاق می افتد که از زمان وقوع اولین علایم دال بر حضور قریب الوقوع خواستگار، تا خود

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:22

این قدر که در بلاگستان، همشهری های خودم را با رفتارها و عادتها و ویژگیها و سبک زندگی های عجیب غریب و منحصر به فرد دیده ام، در فضای واقعی شهرم ندیده ام! بعضی هایشان که نور علی نور هستند اصلاً! بعضی هایشان مایه ی خجالت و شرمندگی! بعضی هایشان اما از آن منحصر به فردهای دوست داشتنی! کلاً مردم شهرم خاص هستند و خبر نداشتم! و البته شاید من هم برای آنها یکی از همین خ

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:22

1. تا صبح شنبه همین هفته، با هیچ دو دو تا چهارتایی به این نتیجه نرسیدم که امسال می توانم بروم نمایشگاه. جیب خالی و نداشتن همراه عالی، دو علت اصلی آن بود! اما ناگهان درهای رحمت الهی باز شد و روزی از راه بی گمان رسید و من به تنهایی اما به بهترین شکل ممکن عازم تهران شدم! هنوز هم در کف این که چه طور درست وقتی مطمئن شدم نمی توانم بروم نمایشگاه همه چیز جور شد ماند

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:22

Ùx86تÛx8cجÙx87 تصÙx88Ûx8cرÛx8c براÛx8c دÛx8cر شد عÛx8cب Ùx86دارد Øx8c Ùx81Ùx82Ø· اÛx8c دÙx88ست بÛx8cا

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

کاش هر آدمی «مکلف» بود یک وبلاگ داشته باشد و اتفاقهای مهم زندگی اش را در آن بنویسد و آدرس وبلاگش را هم جلوی همه لباسهایش گلدوزی کند و به طور اتوماتیک امکان نداشته باشد در آن وبلاگ دروغ بنویسد یا چیز مهمی را از قلم بیندازد. آن وقت می توانستیم بفهمیم کجای زندگی هر آدمی بوده ایم یا هستیم...

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

تو ممکن است از دخترهای چادری که آرایش نمی کنند و پسرها را تحویل نمی گیرند و اهل عشق و حال و این طور برنامه ها نیستند خوشت نیاید و کلا آنها را امل و عقب مانده و نچسب و متعلق به 1400 سال پیش و تاریخ مصرف گذشته بدانی اما از فلان شخص به خصوص، که اتفاقا چادری است و هر وقت تو در حال تجدید آرایش هستی هی غر می زند که: «زود باش، دو ساعت است سر آینه چه غلطی می کنی خوش

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

هر وقت سرگرم تماشای فیلم یا سریالی هستیم، همین که به صحنه های غمگین آن می رسیم و سکوت سنگینی بر فضا حاکم می شود، می زنم روی شانه ی محمد و می گویم: «داداش اینها همه فیلم است. تو غصه نخور!» و بعد هر دو می زنیم زیر خنده. همیشه برایم خنده دار و عجیب بود که مادربزرگ و خواهرهایش و عمه و خیلی های دیگر، جلوی تلویزیون زار زار گریه می کنند. اما حالا که خودم تجربه چند

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

نمی دانم این نقطه ضعف است یا نقطه قوت که نمی توانم در برابر محبت دیگران بی تفاوت باشم. زود تحت تاثیر قرار می گیرم و وا می دهم! اگر با خودم عهد بسته باشم که دیگر هرگز با فلانی صمیمی نمی شوم، همین که محبتی کرد، یادم می رود! اگر به خودم گفته باشم که دیگر در دورهمی های فلان دوستان یا آشناها شرکت نمی کنم، چون رفتارهایشان برایم آزاردهنده و حرفهایشان سطحی و عامیانه

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

راستش حالا که در این سن و سال، روزهای گذشته ی زندگی ام را بالا و پایین می کنم، به طور روشنی پی می برم که من با همه محافظه کار بودنم، کلا آن طوری زندگی کرده ام که دلم خواسته است نه آن طوری که دیگران حکم فرموده اند! این ماجرا از آن جا شروع می شود که با تمام شدن دوران راهنمایی و دو تا شدن دبیرستان من و نود در صد از دوستان آن دوران، مامان گفت: «خب دیگر! دوستان گ

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

بابا می گوید: «دختر جان! هیچ می دانی این نره غول بی شاخ و دم متولد 1357 است و چهل سال تمام دارد؟» با خنده جواب می دهم: «آن وقت سیندرلای شما چند سالش است؟» بابا کمی فکر می کند و در حالی که از چشمهایش پیدا است به نتیجه درست و درمانی نرسیده با تردید عددی را می گوید که هفت هشت سالی از سن واقعی ام کمتر است و لابد با خودش فکر می کند: «بیشتر از این نمی تواند باشد.»

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

تو... همین «تو» دوست داشتنی من! مرد شدی! به همین سادگی... به همین سرعت... یک جوری قد کشیدی که دیگر برای بوسیدنت تو باید خم شوی نه من! یک جوری قد کشیدی که باورم نمی شود یک زمانی تو را روی پاهایم یا در آن گهواره ی نارنجی کوچک خواب می کردم... و امروز درست نوزده سال از اولین روز زندگی ات گذشت... مرد شدی... مرد کوچک من... مردی که هنوز پشت پلکهایش، یک دنیا بچگی نشسته است... مردی که به متفاوت ترین شکل ممکن دوستش دارم...

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

یادم نمی آید چند بار با همه وجودم حرص خوردم از دست مردهایی که اولین و مهم ترین اولویت ازدواجشان، زیبایی چهره خانم است! چه متنهای بلندبالایی در مذمت مردهایی نوشتم که اول عکس طرف را می دیدند و بعد اگر قیافه ی داخل عکس را نمی پسندیدند، حتی حاضر نمی شدند او را حضورا ببینند و چند کلمه ای حرف بزنند. متنفر بودم از این که معیار زیبایی نه فقط یکی از معیارها (در کنار

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

من و تو ممکن است در کنار هم خیلی بهمان خوش بگذرد، اما این به تنهایی، دلیل خوبی برای در کنار هم ماندنمان نیست.

برچسب: نویسنده: سارا صالحی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

صفحه بندی