خیلی بی انصافیم که چشم می بندیم روی هر چیزی که از سر رحمت و عطوفتش به ما بخشیده بی آن که هیچ چیزی وجود داشته باشد که ثابت کند استحقاق آن را داشته ایم و بعد با هر ناملایمی کوچک و بزرگی (حتی آن دسته از ناملایمات که خودمان مقصر صد در صد آن هستیم) پر می شویم از گله و شکایت... خدا جان تو که می بخشی ما را؟!
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
حتماً دیده اید در فیلم های ایرانی، وقتی برای دختری خواستگار می آید، رگ گردن خان داداشش باد می کند و کلی غیرتی بازی در می آورد و حتی ممکن است به خاطر آبجی نرگسش، سعی کند سر رفیق گرمابه و گلستانش، سام، را زیر آب کند که چرا به خواهرش نظر دارد! آن وقت در خانه ی ما معمولاً این طور اتفاق می افتد که از زمان وقوع اولین علایم دال بر حضور قریب الوقوع خواستگار، تا خود
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
این قدر که در بلاگستان، همشهری های خودم را با رفتارها و عادتها و ویژگیها و سبک زندگی های عجیب غریب و منحصر به فرد دیده ام، در فضای واقعی شهرم ندیده ام! بعضی هایشان که نور علی نور هستند اصلاً! بعضی هایشان مایه ی خجالت و شرمندگی! بعضی هایشان اما از آن منحصر به فردهای دوست داشتنی! کلاً مردم شهرم خاص هستند و خبر نداشتم! و البته شاید من هم برای آنها یکی از همین خ
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
1. تا صبح شنبه همین هفته، با هیچ دو دو تا چهارتایی به این نتیجه نرسیدم که امسال می توانم بروم نمایشگاه. جیب خالی و نداشتن همراه عالی، دو علت اصلی آن بود! اما ناگهان درهای رحمت الهی باز شد و روزی از راه بی گمان رسید و من به تنهایی اما به بهترین شکل ممکن عازم تهران شدم! هنوز هم در کف این که چه طور درست وقتی مطمئن شدم نمی توانم بروم نمایشگاه همه چیز جور شد ماند
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی


برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
کاش هر آدمی «مکلف» بود یک وبلاگ داشته باشد و اتفاقهای مهم زندگی اش را در آن بنویسد و آدرس وبلاگش را هم جلوی همه لباسهایش گلدوزی کند و به طور اتوماتیک امکان نداشته باشد در آن وبلاگ دروغ بنویسد یا چیز مهمی را از قلم بیندازد. آن وقت می توانستیم بفهمیم کجای زندگی هر آدمی بوده ایم یا هستیم...
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
تو... همین «تو» دوست داشتنی من! مرد شدی! به همین سادگی... به همین سرعت... یک جوری قد کشیدی که دیگر برای بوسیدنت تو باید خم شوی نه من! یک جوری قد کشیدی که باورم نمی شود یک زمانی تو را روی پاهایم یا در آن گهواره ی نارنجی کوچک خواب می کردم... و امروز درست نوزده سال از اولین روز زندگی ات گذشت... مرد شدی... مرد کوچک من... مردی که هنوز پشت پلکهایش، یک دنیا بچگی نشسته است... مردی که به متفاوت ترین شکل ممکن دوستش دارم...
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی
من و تو ممکن است در کنار هم خیلی بهمان خوش بگذرد، اما این به تنهایی، دلیل خوبی برای در کنار هم ماندنمان نیست.
برچسب:
نویسنده: سارا صالحی